میداوود
الا ای خاک پاک روستایم
فدایت لحظه ها و روزهایم
دل افروزی فزون از باغ جنت
بهشت دیگری هستی برایم
چه گویم تا سزاوار تو باشد
که خود شعر سپیدی نه تو سبزی
چنان شورآفرینی در وجودم
نمی دانم که قلبی یا که نبضی
ورای سبز بودنها تو سرخی
تو سرخی هم تبار لاله هایی
برای هر که اهل عشق و دردست
تو نی بهر تمام ناله هایی ....
اگرچه گاه گاهی روزگارت
"سکوت جاری اغفالها بود"
درون امتداد زندگانی
"پر از زخم عمیق سالهابود"
ولی در داستان زندگانی
همیشه بعد شب صبح سپیدست
و اکنون هم عروس شادمانی
در آغوش پر از مهر امید ست
سرودم با تمامی وجودم
که مثل خون و تن با من عجینی
تمام جانکی گر حلقه باشد
تو - میداوود- تنها چون نگینی
برچسب:
نویسنده: REZA
تاريخ: جمعه
12 اسفند
1390 ساعت: 16:43